جایزه مسابقه

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود . در دهکده بسیار زیبا ، پیرمردی با همسرش زندگی میکرد.آنها بسیار فقیر بودند. تنها دارایی آنها یک اسب پیر بود .پیرمرد هرروز صبح با اسب خود بار حمل میکرد .یک روز آگهی بزرگی را در دهکده دید که در مورد مسابقه اسب سواری بود و جایزه آن یک کیسه سکه طلا بود .پیرمرد به خانه رفت و در مورد مسابقه با همسرش صحبت کرد و تصمیم گرفتند هرچقدر پول دارند خرج اسبشان کنند تا برای مسابقه اماده شود .

 

جایزه مسابقه

جایزه مسابقه

حتی خیلی از روز ها خودشان غذایی برای خوردن نداشتن و اسب پیر از این بابت خیلی ناراحت میشد. پیرمرد هرروز یونجه خوب و هویچ تازه برای اسب میخرید . اسب پیر هم هرروز در مزرعه میدوید تا پاهایش قوی شود . بلاخره شب قبل از مسابقه فرا رسید و همه اسب ها ی مسابقه یک جا جمع شدند که معاینه شوند و در میان اسب ها ، اسب جوان و قوی بود که هرسال مسابقه رو پیروز میشد و بلند بلند از خودش تعربف میکرد و میگفت : من یک سال است که هرروز تمرین میکنم و هفته ایی یکبار پیش دامپزشک میروم و هرروز یونجه تمیز میخورم . صاحبم بهم قول داده که با جایزه مسابقه برای من طویله جدید درست کند. اسب پیر وقتی این حرفها رو شنید، آهی کشید و گفت : صاحب من بسیار پیر است و همه دارایی خود را برای من خرج کرده تا من در مسابقه پیروز شوم و با پول جایزه برای خودش خانه ایی جدید بخرد.

اسب جوان در فکر فرو رفت وچیزی نگفت .صبح مسابقه فرا رسید و همه اسب ها منتظر بودنند که داور سوت مسابقه را بزند که ناگهان اسب جوان شروع کرد به بالا و پایین پریدن وتوجه همه را به خود جلب کرد و وقتی سوت مسابقه زده شد ، اسب پیر با سرعت حرکت کرد ولی خبری از اسب های دیگر نبود چون اسب جوان جلوی راه بقیه را گرفته بود و شیهه می کشید .اسب پیر مسابقه را برنده شد و پیرمرد بسیار خوشحال شد و خدارو را شکر کرد. اسب پیر وقتی همراه صاحبش منتظر گرفتن جایزه بود، اسب جوان را دید وگفت: تو قوی ترین و باهوش ترین اسب این دهکده هستی چرا اجازه دادی من برنده بشوم ؟اسب جوان گفت: صاحب من بسیار پولدار است و قرار بود که جایزه برای من خرج شود ولی من فعلا نیازی به طویله جدید ندارم و الان حس بسیار خوبی دارم که توانستم به شما کمک کنم . اسب پیر از اسب جوان تشکر کرد و همراه صاحبش به سمت خانه رفتند.

جایزه مسابقه

جایزه مسابقه

فیل کوچولو در جست جوی دوست

روزی روزگاری در جنگلی بزرگ، حیوانات گوناگونی با شادی زندگی می کردند. روزی فیل کوچولو که دوستی نداشت و تنها زندگی میکرد، تصمیم گرفت در جنگل جستجو کند و دوستی برای خود پیدا کند . اولین حیوانی که ملاقات کرد، میمون بود . میمون از شاخه ای اویزان شده بود . فیل به میمون گفت : سلام ، روزتون بخیر . من دوستی ندارم ، میشه باهم دوست بشیم؟ میمون نگاهی به سرتاپای فیل انداخت و گفت : نه، من نمیتونم باهات دوست باشم ، تو نمیتونی از درخت بالا بیای و مثل من از این شاخه به اون شاخه تاب بخوری .

 

فیل کوچولو در جست جوی دوست

 

فیل غمگین شد ولی سعی کرد باز هم لبخند بزند و به جستجو ادامه دهد . گنجشک کوچکی بر روی گل سرخی نشسته بود. فیل کنار بوته گل سرخ ایستاد و با احترام به گنجشک گفت : سلام روزتون بخیر ، من دوستی ندارم، میتونیم باهم دوست بشیم؟ گنجشک سرش را بالا کرد به فیل نگاهی انداخت و سپس پاسخ داد : نه ،ما اصلا نمیتونیم باهم دوست باشیم. به بالهای من نگاه کن ، من میتونم پرواز کنم ولی تو نمیتونی. ما چه جور میتونیم دوست باشیم! فیل با ناراحتی سرش را پایین انداخت و به جستجو ادامه داد. خرگوش سفید بازیگوشی با سرعت از کنار فیل عبور کرد . فیل با خوشحالی فریاد زد : سلام میشه بیاستید ؟ خرگوش ایستاد و به سمت فیل برگشت در حالی که دم پنبه ای و سفیدش با سرعت بالا و پایین میرفت، گفت : سلام... فیل لبخندی زد و گفت : من دوستی ندارم میشه باهم دوست بشیم؟

خرگوش کمی عقب رفت و نگاهی به فیل انداخت و گفت : معلومه که نه . تو میتونی مثل من بپری ؟ معلومه که نمیتونی . پس چه جور ما میتونیم باهم دوست باشیم. فیل با غصه سرش را پایین انداخت . .ناگهان خرگوش گوشهایش را تکانی داد و فریاد زد: ای وای صدای پاهای ببر میاد . فرار کن فرار کن. فیل تا خواست جوابی بدهد ، خرگوش با سرعت پشت بوته ها پنهان شده بود. فیل با لبخند به ببر گفت : سلام ، روزتون بخیر . چرا شما میخواید این حیوونهای کوچیک و بی ازار رو بخورید ؟ اونها که کاری باهاتون ندارند . ببر اخمی کرد و نعره ای سر داد : سرت به کار خودت باشه. فیل کوچولو نگاهی به خودش و سپس به ببر انداخت ، پاهاش بزرگ و قوی اش را بالا برد و به صورت ببر کوبید . ببر بر اثر ضربه فیل به گوشه ای پرتاب شد و بعد با خجالت از جا بلند شد و با سرعت در جنگل پنهان شد . بعد از رفتن ببر ، گنجشک و میمون و خرگوش به ارامی از بین درختها بیرون امدند و دور فیل کوچولوی شجاع جمع شدند . همه ی آنها متوجه شدند که فیل کوچولو میتونه بهترین دوست انها باشد.

 

فیل کوچولو در جست جوی دوست

فیل کوچولو در جست جوی دوست

ماهیگیر و ماهی

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود در یک دهکده کوچک، ماهیگیر با دخترش زندگی می کردند. ماهیگیر بسیار فقیر بود و با ماهیگیری و فروش ماهی ها زندگیشان را می گذراندند .یک روز صبح برای ماهیگیری به رودخانه کنار جنگل رفت و قلابش را داخل آب انداخت و منتظر ماند. بعد از مدتی قلابش تکان خورد و ماهیگیر سریع آن را بالا کشید و ماهی بزرگی در قلابش گیر کرده بود . ماهیگیر بسیار خوشحال شد و گفت: به دهکده میروم و با قیمت بالایی این ماهی بزرگ را میفروشم .که ناگهان ماهی گفت: لطفا منو ازاد کن شاید روزی بتونم بهت کمک کنم .

 

ماهیگیر و ماهی

ماهیگیر خندید و گفت : یک ماهی چه کمکی میتواند به من کند ولی تورا ازاد میکنم .ماهی از ماهیگیر بسیار تشکر کرد و رفت . ماهیگیر تا شب نتوانست ماهی دیگری را صید کند و به خانه برگشت. وقتی ماجرا را برای دخترش تعریف کرد ، دخترش گفت: اشکال نداره پدر .امشب شام ،آب و نان میخوریم شاید فردا صید بهتری داشته باشی . ولی فردا صبح هوا طوفانی شد و ماهیگیر نتوانست به ماهیگیری برود و تا چند روز هوا طوفانی بود و آنها غذایی برای خوردن نداشتن و دختر ماهیگیر مریض شد .بعد از چند رورز بلاخره هوا افتابی شد و ماهیگیر به رودخانه رفت .

همین طور که قلابش را داخل اب انداخت و منتظر شد که ماهی صید کند، بلند بلند با خودش میگفت : خدایا کمکم کن ،چند روزی است که ماهی صید نکردم و دخترم مریض است و هیچ پولی ندارم که او را به دکتر ببرم که ناگهان قلابش تکون خورد و ماهیگیر وقتی ان را بالا کشید، مروارید بزرگی در قلابش گیر کرده بود . ماهیگیر بسیار خوشحال شد و خدا رو شکر کرد. ناگهان ماهی بزرگی که چند روز پیش ازاد کرده بود را دید و ماهی گفت : این مروارید هدیه من به تو است . ماهیگیر از ماهی بسیار تلاش کرد و با خوشحالی به سمت خانه رفت تا این خبر خوب را به دخترش بدهد. بچه های خوب یادتون باشه جواب خوبی کردن ، خوبی است .تا یک داستان دیگه خدانگهدار .

 

ماهیگیر و ماهی

ماهیگیر و ماهی

جوجه کوچولو پرواز می کند

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود. توی یک جنگل بزرگ و سرسبز ، بالای یک درخت بلند گنجشک خانم و جوجه کوچولو زندگی می کرند. جوجه کوچولو تازه به دنیا اومده بود و هنوز برای پرواز کردن خیلی کوچک بود . گنجشک خانم هرروز صبح به جنگل میرفت و برای جوجه کوچولو غذا پیدا میکرد و برایش می اورد. بعد از مدتی، جوجه کوچولو پرهاش در امد و باید کم کم پرواز کردن رو یاد می گرفت.

 

جوجه کوچولو پرواز می کند

ولی اون خیلی از پرواز کردن ، می ترسید . مادرش بهش گفت : پسرم ؛ باید کم کم خودتو اماده کنی که پرواز کردن را یاد بگیری . این جنگل خیلی بزرگه و جاهای قشنگی داره که دوست دارم ببینی مثلا یک آبشار بزرگ اونور جنگله که غذاهای خوشمز ایی اونجا وجود داره و تو باید یاد بگیری که برای خودت غذا پیدا کنی . ولی هربار که جوجه کوچولو به لبه شاخه درخت می رفت تا پرواز کند، میترسید و عقب می رفت. یک روز صبح که گنجشک خانم برای پیدا کردن غذا به جنگل رفته بود ، جوجه کوچولو صدایی شنید و متوجه شد یک گربه از درخت بالا می آید و شروع کرد به فریاد زدن ولی کسی نبود که کمکش کند .

وقتی گربه به بالای درخت رسید و جوجه را دید گفت: امروز تو غذای خوشمزه من هستی .جوجه کوچولو خیلی ترسیده بود و از بالای درخت به پایین نگاه کرد و به خودش گفت: اگه پرواز نکنم حتما گربه منو میخوره و چشم هایش رو بست و شروع کرد به پر زدن . وقتی چشم هایش را باز کرد متوجه شد که پرواز میکنه .جوجه کوچولو از اینکه از دست گربه فرار کرده خیلی خوشحال بود . وقتی گنجشک خانم به لانه امد و ماجرا را فهمید از اینکه جوجه کوچولو بر ترسش پیروز شده و بلاخره تصمیم گرفت که پرواز کند خیلی خوشحال بود و به جوجه کوچولوی داستان ما خیلی افتخار میکرد . از اون روز به بعد هر روز صبح با هم جنگل می رفتند و از زیبایی های جنگل لذت می بردند . تا یک داستان دیگه خدانگهدار .

 

جوجه کوچولو پرواز می کند

جوجه کوچولو پرواز می کند

سارا کوچولو و مداد رنگی

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود .سارا کوچولوی داستان ما هروقت میخواست نقاشی بکشه چون رنگ ها رو بلد نبود مثلا خورشید رو قرمز و آسمان رو سبز رنگ آمیزی میکرد. یک روز صبح که مثل همیشه در حال نقاشی کشیدن بود به خاله ریزه نگاه کرد وگفت: رنگ آسمون نقاشی من خیلی تیره ست اصلا شبیه آسمون خونمون نیست که ناگهان یکی از مداد رنگی ها از جا مدادی بلند شد و گفت: سلام سارا خانم اگه بخوای میتونم ببیشتر با رنگ ها اشنایت کنم .

 

سارا کوچولو و مداد رنگی

سارا کوچولو و مداد رنگی

سارا کوچولو هم با خوشحالی گفت: ممنون خیلی دوست دارم که رنگ ها رو یاد بگیرم . و مداد گفت : مداد آبی و قرمز جلو بیان و به سارا نگاه کرد و گفت : بیا به حیاط بریم تا برات بیشتر توضیح بدم .وقتی به حیاط رفتن، مداد گفت: من رنگ زرد هستم مثله رنگ خوشید . سارا به خورشید خانم نگاه کرد و گفت : پس رنگ تو زرده .سارا به گل های رنگارنگ حیاط خیره شد و گفت: یکی از گل ها هم زرده ، درسته؟ مداد زرد گفت: آفرین سارا خانم و بعد گفت: مداد بعدی خودت رو معرفی کن . یکی از مدادها جلو اومد و گفت: من مداد قرمز هستم و رنگ من شبیه سیب های بالای درخته و رنگ قرمز وقتی با رنگ زرد ترکیب بشه، رنگ نارنجی درست میشه مثل رنگ پرتقال .

بعد یکی از مدادهای دیگه جلو اومد و گفت: من مداد آبی هستم مثل رنگ آسمان و دریا . وقتی من با رنگ قرمز ترکیب بشم ، رنگ سبز درست میشه مثل رنگ برگ درختان و چمن ها .مداد زرد جلو اومد و گفت: رنگ زرد و قرمز و آبی سه رنگ اصلی هستن و میتونی با این سه رنگ ، رنگ های جدید درست کنی .سارا بلند فریاد زد و گفت : الان میتونم یک نقاشی خوشگل برای مامانم بکشم و مدادها رو برداشت و به سمت اتاقش دوید و شروع کرد به نقاشی کشیدن. این دفعه سارا کوچولوی داستان ما چون رنگ ها رو یاد گرفته بود ، اسمان رو آبی و درخت ها رو سبز نقاشی کرد و از اینکه رنگ ها رو یاد گرفته بود خیلی خوشحال بود . تا یک داستان دیگه از سارا خانم خدانگهدار .

 

سارا کوچولو و مداد رنگی

سارا کوچولو و مداد رنگی