آرزوی رابرت

آرزوی رابرت
یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچکس نبود. در یک روستای زیبا رابرت همراه پدر و مادرش زندگی میکردند. خانواده رابرت یک مزرعه کوچک داشتند و در آن کشاورزی میکردند. خانواده رابرت وضع مالی خوبی نداشتند به همین دلیل رابرت نمی توانست مثل بقیه دوستانش سوار اتوبوس شود و مجبور بود صبح ها زودتر از خواب بیدار شود و تمام مسیر برای رفتن به مدرسه را بدود.

آرزوی رابرت

یک روز در مدرسه، معلم به آنها گفت: فردا یک انشا در مورد هدفی که در آینده دارید، بنویسید. وقتی رابرت به خانه آمد موضوع انشا را برای پدرش تعریف کرد و گفت: پدر؛ به نظر شما هدف من در زندگی چه چیزی است؟ پدر رابرت لبخندی زد و گفت: هر کاری که دوست داری در آینده انجام دادی و برای رسیدن به آن تلاش میکنی را در انشا بنویس. رابرت شروع به نوشتن کرد و تقریبا انشای او به ده صفحه رسید. فردا صبح در مدرسه همه بچه ها انشای خود را به معلم تحویل دادند. معلم توجه اش به انشای رابرت که  ده صفحه بود، جلب شد و شروع به خواندن انشای او کرد. بعد از ده دقیقه رابرت را بلند صدا زد و گفت: من از شما خواستم در مورد هدف های زندگی خودتان انشا بنویسید نه اینکه در مورد چیزی های غیر واقعی داستان بگویید. تو پسر یک کشاورز هستی و باید هدفت در آینده مطابق با شرایط زندگی ات باشد. این انشا را به خانه ببر و فردا در مورد آینده خودت بنویس. بعد از مدرسه، رابرت با ناراحتی پیش پدرش رفت و گفت: امروز معلم به من گفت این انشا به درد نمی خورد و باید چیز هایی بنویسم که واقعیت داشته باشد. پدر رابرت گفت: اگر واقعا هدف های زندگی ات این است، لازم نیست انشای دیگری بنویسی. مهم اینکه خودت را باور داشته باشی. فردا صبح رابرت همان انشا را به معلم تحویل داد.

آرزوی رابرت

معلم هم به رابرت کمترین نمره را داد. سال ها گذشت و رابرت بزرگ شد و صاحب کارخانه و زمین های کشاورزی زیادی شد. او دقیقا  به هدف هایی که 20 سال پیش در انشای خود نوشته، رسیده بود. مهم نیست دیگران در مورد شما چه فکری می کنند. مهم اینه که به خودتان ایمان داشته باشید.

1 1 1 1 1 1 1 1 1 1 Rating 0.00 (0 Votes)

مطالب مشابه

امتیاز کلی این مطلب (0)

0 از 5 ستاره
افزودن نظر