ابله 

ابله

کتاب ابله از آثار بی نظیر داستایوسکی است که به جرات می توان گفت از شاهکارهای ادبی روسیه و حتی جهان است.همانطور که در معرفی سایر کتابهای داستایوسکی گفته شد، او به جرم شرکت در توطئه ای علیه حکومت دستگیر، زندانی و به اعدام محکوم شد، او را تا پای دار بردند اما در نهایت بخشیده شد، حال یکی از زیبایی های مثال زدنی کتاب ابله بخاطر توصیفات بی بدیل داستایوسکی از لحظاتی است که از یک زندانی محکوم به اعدام سر می زند، چه بسا که داستایوسکی در توصیف این صحنه ها از تجربیاتی که خود از سرگذرانده است سود می جوید.
در زیر قسمت کوتاهی از این توصیفات را می خوانیم:
وقتی کسی را با شکنجه می‌کشند رنج و درد زخم‌ها جسمانی است. و این عذاب جسمانی آدم را از عذاب روحی غافل می‌کند، به طوری‌که تنها عذابی که می‌کشد از همان زخم‌هاست تا بمیرد. حال آنکه چه بسا درد بزرگ، رنجی که به راستی تحمل‌ناپذیر است از زخم نیست بلکه در اینست که می‌دانی و به یقین می‌دانی که یک ساعت دیگر، بعد ده دقیقه دیگر، بعد نیم دقیقه دیگر، بعد همین حالا، در همین آن روحت از تنت جدا می‌شود و دیگر انسان نیستی و ابدا چون و چرایی هم ندارد. بزرگ‌ترین درد همین است که چون و چرایی ندارد. (رمان ابله – صفحه ۳۹)ابله
خلاصه کتاب ابله
داستان این روایت شخصی به نام پرنس لی‌یو نیکلایویچ میشکین است او در کودکی پدر و مادر خود را از دست داده است و اکنون تنها بازمانده یک خانواده اصیل است.پرنس به صرع مبتلا است و این بیماری او را تبدیل به یک ابله کرده است. یکی از دوستان ثروتمند پدرش او را برای مداوا او را به سوییس نزد روانپزشکی می فرستد. پرنس طی نامه ای که از روسیه دریافت کرده است و گمان می کند که کمی بهتر شده عزم بازگشت به روسیه می کند.اما او در روسیه تقریبا هیچ خویشاوندی ندارد جز خانم ژنرال که با او نیز نسبت خیلی دوری دارد.پرنس نزد ژنرال و خانم ژنرال می رود و میتواند دل آنها را به دست بیاورد. اما پرنس سالها از روسیه دور بوده و اکنون وارد دنیای تازه ای شده است که در آن به زیبایی و ثروت اهمیت زیادی می دهند اما او در دنیای پاک و ساده خود به سر می برد و...

ابله
جملاتی از رمان ابله
من پول می‌خواهم. می‌دانید اگر پول داشته باشم دیگر کسی مرا یک آدم عادی نمی‌شمارد. آن وقت من از هر جهت برجسته و غیر از دیگران می‌شوم. پول از این جهت از همه‌چیز حقیرتر و نفرت‌انگیزتر است که حتی آدم را صاحب ذوق می‌کند و تا دنیا دنیاست همین خواهد بود. (رمان ابله – صفحه ۲۰۳)
ناگهان اشتیاق عجیبی احساس کرد که همه چیز را همین جا رها کند و خود به همان‌جایی برود که از آن آمده بود، و برود به جایی، هر چه دورتر بهتر، جایی دورافتاده و فورا برود، بی‌خداحافظی با کسی. احساس می‌کرد که اگر، ولو چند روز دیگر، آنجا بماند به داخل این دنیا کشیده می‌شود و بی‌بازگشت. و از این به بعد جز همین دنیا نصیبی نخواهد داشت. اما فکر نکرد و ده دقیقه که گذشت فورا تصمیم گفت که فرار از این دنیا «ناممکن» است و فرار از جبن است و مسائلی در پیش رو دارد که به هیچ روی حق ندارد از حل آن‌ها شانه خالی کند یا دست‌کم تمام نیروهای خود را برای حل آن‌ها به کار نگیرد. (رمان ابله – صفحه ۴۹۳)

ابله

1 1 1 1 1 1 1 1 1 1 Rating 0.00 (0 Votes)

امتیاز کلی این مطلب (0)

0 از 5 ستاره
افزودن نظر