فروشنده مترو - 5.0 out of 5 based on 2 votes
ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال
 

فروشنده مترو

فروشنده مترو
از مصاحبه کاری بر می گشتم. احساس خوبی داشتم. شرکت معروف شیک و خاصی بود. یادم نمی آمد چه موقع رزومه ام را برایشان فرستاده بودم اما چند روز پیش تماس گرفتند و گفتند برای مصاحبه بروم.
با اعتماد به نفس خاصی رفتم. گرچه سابقه کاری زیادی نداشتم اما به توانمندی خودم ایمان داشتم.
کارهای قبلی ام را خودم برای درس خواندن رها کرده بودم. اما حالا هم از لحاظ روحی هم مالی نیاز به شغل داشتم. همه چیز عالی پیش رفته بود.

فروشنده مترو
داخل مترو، خانمی که رو به رویش ایستاده بودم در ایستگاه پیاده شد و من سرجایش نشستم. چون آدرس شرکت را نمی دانستم خیلی پیاده روی کرده بودم و حسابی خسته بودم. نفس عمیقی کشیدم و سرم را به عقب تکیه دادم. چند دقیقه که گذشت صدای زن فروشنده مترو باعث شد لحظه ای چشم باز کنم. اما دوباره چشم هایم را بستم.  لوازم آشپزخانه ارزان مثل پوست کن و اسکاج و رسوب گیر و البته دونات می فروخت. ناگهان صدای خش دار کودکی مانع تبلیغ زن فروشنده شد. زن سعی کرد باز هم ادامه دهد اما کودک دوباره با صدای خش دارش مانع شد و تقریبا جیغ می زد:
-    نگو، نگو مامااان، نمیذارم.
کنجکاو شدم و چشم باز کردم تا ببینم قضیه از چه قرار است.
زن بسیار ریزنقش و با چهره ای مظلوم بود. مانتو نسبتا گشادی تنش بود و از اختلالی که پسربچه در کارش به وجود آورده بود ابروهایش با درماندگی در هم بود.
می  خواست مانع فروشندگی مادرش شود. زنی که گویا دلش سوخته بود جلو رفت تا خرید کند اما پسر بچه جیغ کشید و اجازه نمی داد.
می گفت: نمیخوام،نمیذارم بخری. برو.
و زن خریدار را تقریبا هول می داد.
در چهره اش تخسی خاصی پیدا بود. پوست سفید و سرخ، با کک های قهوه ای و موی کمی روشن. شبیه زن ریز نقش نبود.
زن درمانده شده بود. یک نفر دیگر هم خواست به او پولی بدهد و چیزی بخرد اما پسر بچه شلوغش کرده بود. مادر هم دیگر نمی خواست ادامه دهد.

فروشنده مترو
رسیدیم به ایستگاه آخر. همه انگار نه انگار که تا الان تماشاگر این صحنه بودند با عجله کیف هایشان را بغل کردند و از قطار بیرون رفتند تا زودتر سوار پله برقی شوند.
من همیشه آرام تر می رفتم تا همه رد شوند و بعد از خلوت تر شدن می رفتم. چون فوبیای پله برقی داشتم و در شلوغی هول می شدم. کمی که خلوت تر شد دیدم زن فروشنده رو به دیوار دست روی صورتش گذاشته. لحظه ای بعد دستش را روی دهانش گذاشت و محکم فشار داد تا صدای گریه اش بلند نشود. پسر بدون آنکه حال مادرش برایش اهمیت داشته باشد دوناتی باز کرده بود و در حال خوردن بود. حرصم در آمده بود می خواستم کتک مفصلی به او بزنم. ندیده از پدر این بچه بدم آمده بود. حتما او هم چهره ای تخس  با کک های قهوه ای داشت.
دلم برای زن سوخت. کار بچه آزاردهنده بود اما دلم برای او هم سوخت. می خواست نگذارد مادرش فروشندگی کند. با آن سن کم غرورش چه سرکش بود.
چهره ی مظلوم زن تا مدتی از جلوی چشمم دور نمی شد. بعد ها پسرش را که دیگر 11-10 ساله شده بود در حال فروشندگی دیدم. هنوز هم تخس بود. حتما حالا بیشتر هم برای مادرش غیرت به خرج می داد.

5 1 1 1 1 1 1 1 1 1 1 Rating 5.00 (2 Votes)

امتیاز کلی این مطلب (0)

0 از 5 ستاره
افزودن نظر
  • هیچ نظری یافت نشد