مریم و گنجشک ها

مریم و گنجشک ها
یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچکس نبود. مریم کوچولوی داستان ما خیلی مهربان بود. خانه آنها بسیار زیبا بود. در حیاط خانه، یک حوض کوچک وجود داشت و درخت های بلند سرو در اطراف حیاط کاشته شده بودند. مریم کوچولو هر روز  توی حیاط میرفت و با ماهی های کوچک قرمز توی حوض بازی میکرد.

مریم و گنجشک ها

یک ظهر تابستانی مادر مریم کوچولو به او گفت: دختر عزیزم؛ می خواهم مقداری سبزی و میوه بخرم، اگه دوست داری همراه من بیا. مریم کوچولو با خوشحالی گفت: آره خیلی دوست دارم بیام و سریع به اتاقش رفت و عروسکش را برداشت و منتظر مادرش شد که با هم به خرید بروند. مریم کوچولو و مادرش به مغازه رفتند و کلی سبزی و میوه خریدند. هوا بسیار گرم شد و مریم خیلی تشنه شد. وقتی به خانه رسیدند، مریم سریع به آشپزخانه رفت و یک لیوان آب خورد. مادرش با لبخند گفت: خسته نباشی عزیزم، ممنون که کمک کردی. مریم کنار پنجره رفت و به گنجشک ها  که از حوض وسط حیاط، آب می خوردند، نگاه کرد و گفت: مامان جونم؛ گنجشک ها وقتی تشنه بشوند، چکار می کنند؟ مادرش در جواب گفت:  وقتی گنجشک ها تشنه می شوند به دنبال آب می گردند مثلا وقتی در آسمان هستند و حوض کوچک ما را می بینند به حیاط ما می آیند و آب می خورند.

مریم و گنجشک ها

مریم گفت: اگه یک روز داخل حوض آب نباشه، چکار می کنند؟ مادرش گفت: قربون دختر مهربانم بشوم. بلاخره توی این شهر مقداری آب پیدا میشه که بخورند. مریم پیش مادرش رفت و گفت: میشه هر روز حواسمون به حوض باشه تا گنجشک ها همیشه به خانه ما بیایند و آب بخورند. مادر مریم او را بوسید و گفت: اگه گنجشک ها را خیلی دوست داری، میتوانیم نان خشک ها را خرد کنیم و کنار حوض بریزیم. مریم خیلی خوشحال شد و همراه مادرش به آشپزخانه رفت و با هم مقداری نان خرد کردند. مریم خرده نان ها را برداشت و به حیاط برد و کنار حوض گذاشت و سریع به خانه برگشت و از پشت پنجره گنجشک ها را نگاه کرد. بعد از چند دقیقه حیاط پر از گنجشک شد و مریم از اینکه پرنده ها خوشحال هستند و غذا می خورند، بسیار شادمان شد.

خرچنگ کوچولو

خرچنگ کوچولو
یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچکس نبود. در یک دریاچه کوچک، خانواده خرچنگ زندگی میکردند. آنها به تازگی صاحب یک پسر شده بودند. بچه خرچنگ بسیار کنجکاو بود و دوست داشت محیط خارج از دریاچه را ببیند ولی پدر و مادرش همیشه با او مخالفت می کردند و می گفتند: خطرات زیادی بیرون از دریاچه وجود دارد و ممکن است شکار پرنده های دریایی بشوی ولی بچه خرچنگ اصلا توجه ایی به حرف های پدر و مادرش نمیکرد. یک شب که پدر و مادرش خواب بودند، خرچنگ کوچولو آرام از خانه بیرون آمد و از دریاچه خارج شد. خرچنگ کوچولو با دقت به سنگ ریزه ها که با تابش نور ماه می درخشیدند، نگاه میکرد. او کمی دور تر رفت تا چیز های جدید دیگری را ببیند که ناگهان صدایی از پشت درخت ها شنید. خرچنگ کوچولو به سرعت به سمت دریاچه رفت ولی وسط راه تصمیم گرفت که شجاع باشد و به سمت صدا برود و... صبح وقتی پدر و مادر خرچنگ کوچولو از خواب بیدار شدند و متوجه شدند که پسرشان در خانه نیست، بسیار نگران شدند. بابا خرچنگه سریع از خانه خارج شد تا دنبال بچه اش بگردد. ابتدا از ماهی های کوچک قرمز پرسید ولی آنها تمام شب را خواب بودند. بابا خرچنگه چند ساعتی را  دنبال او گشت و ناگهان به یاد حرف خرچنگ کوچولو افتاد که همیشه آرزو داشت به بیرون دریاچه برود پس سریع از آب خارج شد و به اطراف نگاه کرد. ناگهان صدای خرچنگ کوچولو را شنید که می گفت: پدر من اینجا هستم.

خرچنگ کوچولو

من دوست جدید پیدا کردم. بابا خرچنگه به سمت صدا رفت و پسرش را آنجا دید و او را بغل کرد و گفت: من و مادرت بسیار نگرانت شدیم، باید زود به خانه برگردیم اینجا برای تو امن نیست. خرچنگ کوچولو گفت: من دیشب یک دوست پیدا کردم و به من گفت وقتی خانواده ات به دنبالت آمدند، او را صدا بزنم. بابا خرچنگه گفت: یک دوست خوب هیچ وقت دوستش را تنها نمی گذارد. بهتره زودتر به خانه بر گردیم. وقتی به خانه رسیدند بابا خر چنگه گفت: تو هنوز خیلی کوچک هستی و نمی توانی دوست و دشمن را از هم تشخیص بدهی ولی بهت قول می دهم وقتی بزرگتر شدی و توانستی از خودت دفاع کنی حتما با هم از دریاچه خارج بشویم. خرچنگ کوچولو هم که متوجه اشتباهش شده بود از پدر و مادرش عذر خواهی کرد.

خرچنگ کوچولو

نقطه ی سیاه

نقطه ی سیاه
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربان هیچکس نبود. اول مهر بود  و همه بچه ها برای شروع سال جدید خوشحال بودند. در حیاط مدرسه، دانش آموزان به صف ایستاده بودند و بعد از خواندن دعای صبحگاهی، به نظم وارد کلاس شدند. دانش آموزان سال پنجم با خوشحالی روی نیمکت کلاس نشسته بودند تا معلم وارد کلاس شود. بعد از ده دقیقه معلم با لبخند وارد شد و بعد از معرفی کردن خودش و صحبت کردن با بچه ها، از آنها خواست که قبل از  شروع درس یک امتحان از آنها بگیرد.

نقطه ی سیاه

معلم به تمام دانش آموزان  یک برگه امتحانی داد و از آنها خواست به سوال در برگه پاسخ دهند. وقتی دانش آموزان برگه را نگاه کردند، فقط وسط آن یک نقطه مشکی دیدند. یکی از دانش آموزان با تعجب پرسید: در این برگه فقط یک نقطه مشکی است؟ فکر کنم مشکلی در چاپ برگه وجود دارد؟ معلم گفت: نه هیچ مشکلی نیست و سوال همین است. در مورد هرچیزی که در برگه می بینید، بنویسید؟ دانش آموزان هم شروع به نوشتن کردند و بعد از نیم ساعت معلم برگه های آن ها را جمع کرد و پاسخ های آنها را خواند. معلم دانش آموزان را ساکت کرد و گفت: همه شما فقط در مورد نقطه سیاه نوشتید و  هیچ کس در مورد بقیه کاغذ که سفید بود، چیزی ننوشته است؟

نقطه ی سیاه

در زندگی هم به همین صورت است، شما فقط به مشکلاتی که برایتان پیش آمده فکر می کنید و ناراحت می شوید. زمانی که مثلا بی پول می شوید فقط به نداشتن پول فکر می کنید و به معجزاتی که در زندگی تان رخ داه است، اهمیت نمی دهید. مشکلات هم مانند این نقطه سیاه کوچک هستند ولی خیلی  راحت ذهن ما را آلوده می کنند. سعی کنید افکار خود را از نقطه های سیاه کوچکی که در زندگی تان وجود دارد، دور کنید و به چیز های مثبت و روشنی که در زندگی دارید، فکر کنید. همه دانش آموزان با دقت به حرف های معلم گوش دادند و از اینکه شروع سال جدید، چیز های جدیدی را یاد گرفتند، خوشحال بودند.

داستان نجار و مار خشمگین

داستان نجار و مار خشمگین
یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچکس نبود. روزی روزگاری نجاری در جنگل زندگی میکرد. او هر روز صبح به جنگل می رفت و درخت های فرسوده را قطع میکرد و با آنها میز و صندلی درست میکرد. در کنار کارگاه نجار، مار بزرگی زندگی میکرد. مار همیشه نجار را نگاه میکرد و با خودش میگفت: نجار همیشه از جنگل ما چوب بر میدارد ولی حاضر نیست به من غذایی بدهد.  یک روز مار خشمگین تصمیم گرفت پیش نجار برود و او را تهدید کند. وقتی نجار از جنگل برگشت، مار جلوی او را گرفت و گفت: چطور جرات میکنی از جنگل ما چوب بدزدی؟ نجار در جواب گفت: من فقط درخت های فرسوده را قطع میکنم تا در سال آیند به جای آنها درخت جوان تری رشد کند. مار با عصبانیت گفت: اگر می خواهی در این جنگل زندگی کنی، باید هر روز برای من غذا تهیه کنی.

داستان نجار و مار خشمگین

نجار با تعجب گفت: ولی تو مار قوی هستی و خودت می توانی غذا پیدا کنی. من وضع مالی خوبی ندارم و باید به فکر بچه هایم باشم. مار بسیار خشمگین شد وگفت:  منتظر انتقام من باش. چند روز از این ماجرا می گذشت و مار دنبال فرصتی بود که نجار را اذیت کند. یک شب که باد شدیدی می وزید، در کارگاه باز شد و مار وارد آنجا شد. مار اطراف خوب گشت و در گوشه کارگاه تبر نجار را دید و با خودش گفت: بهتر است، تبر او را بخورم. او بدون تبر دیگر نمی تواند کار کند. مار دهان خودش را باز کرد و تبر را میان دندان های خودش قرار داد ولی نتوانست او را بخورد و تا صبح از درد به خودش می پیچید. صبح وقتی نجار وارد کارگاه شد و مار را دید، سریع تبر را از دهان او در آورد.

داستان نجار و مار خشمگین

مار که از کار خودش پشیمان شده بود به نجار گفت: ممنون که به من کمک کردی. امیدوارم به خاطر رفتار زشتم من را ببخشی. بچه های گلم همیشه یادتون باشه که وقتی عصبی هستی، ممکن است به خود و دیگران آسیب وارد کنید. هیچ وقت هنگام عصبانیت تصمیمی نگیرید.

درخت سیب

درخت سیب
در روزگار های قدیم درخت سیب تنومندی وجود داشت. در کنار درخت، کلبه ی چوبی قرار داشت و هر روز پسر بچه ایی در زیر سایه درخت می نشست و بازی میکرد. درخت سیب هم با دیدن او خوشحال می شد. یک روز پسر بچه با ناراحتی به درخت سیب نزدیک شد و زیر سایه او نشست. درخت سیب علت ناراحتی او را پرسید و گفت: چرا ناراحت هستی؟ چه اتفاقی افتاده است؟

درخت سیب

پسر بچه نگاهی به درخت کرد و گفت: من دیگر بزرگ شدم و اسباب بازی می خواهم ولی پدرم پول کافی ندارد که برایم بخرم. درخت سیب گفت: من پول ندارم به تو بدهم ولی می توانی سیب های من را بفروشی و با پولش اسباب بازی بخری. پسر هم خوشحال شد و تمام سیب های درخت را چید و به بازار برد و با فروش آنها برای خودش اسباب بازی های مختلفی خرید. مدت ها گذشت و از پسر بچه خبری نشد. بعد از سال ها پسر بچه که دیگر مردی شده بود، پیش درخت آمد. درخت سیب بسیار خوشحال شد و گفت: بیا و با من بازی کن ولی مرد گفت: من الان بزرگ شده ام و  تشکیل خانواده دادم  ولی پولی کافی برای خرید خانه ندارم. درخت سیب کمی فکر کرد و گفت: من خانه ندارم که بهت بدهم ولی می توانی شاخه های من را ببری و برای خانواده ات خانه ایی درست کنی. مرد بسیار خوشحال شد و شاخه های درخت سیب را اره کرد و با خودش برد. بعد از مدت ها مرد که سنش بالاتر رفته بود، پیش درخت آمد. درخت خوشحال شد و گفت: بیا کمی زیر سایه درخت بشین و با من حرف بزن. مرد گفت: من الان بازنشسته  شده ام و دوست دارم قایقی داشته باشم و با همسرم به جاهای مختلفی سفر کنم. درخت سیب گفت: میتوانی تنه ی من را قطع کنی و برای خودت قایق درست کنی. مرد بسیار خوشحال شد و تنه تنومند درخت سیب را قطع کرد و رفت. سال ها گذشت و پسر بچه که الان پیرمردی شده بود، پیش درخت سیب آمد. درخت سیب با دیدن او گفت: متاسفم دوست من؛ من دیگر نه میوه و نه شاخه و تنه ایی دارم که بتوانم بهت بدهم و تو را خوشحال  کنم. پیرمرد نگاهی به ریشه های درخت سیب کرد و گفت: فقط می خواهم کنار تو بشینم و آرامش پیدا کنم. درخت سیب با شنیدن این حرف خیلی خوشحال شد. پیرمرد ساعت ها کنار ریشه درخت سیب نشست و در مورد خاطرات گذشته  صحبت کرد. بچه های گلم دوستی ها هیچ وقت از بین نمی روند. قدر دوست های خود را بدانید.

درخت سیب