داستان جنگلبان و مار
داستان جنگلبان و مار
یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچکس نبود. روزی روزگاری جنگلبان مهربانی از جنگل سرسبز و بزرگی محافظت می کرد و اجازه نمیداد که شکارچیان وارد جنگل بشوند و حیوانات را شکار کنند. او حیوانات را بسیار دوست داشت و همیشه به انها کمک می کرد. یک روز که جنگلبان در جنگل مشغول نگهبانی بود، مار بزرگی را دید که درون گودالی گیر افتاده و تخته سنگ بزرگی روی آن قرار دارد.
جنگلبان سنگ را هل داد و مار را نجات داد ولی مار به جای تشکر، به او گفت: من امروز بسیار گرسنه هستم و می خواهم تو را بخورم. جنگلبان تعجب کرد و گفت: من جان تو رو نجات دادم و تو می خواهی من را بخوری! واقعا جواب محبت کردن من، این است. مار اصلا به حرف جنگلبان گوش نمی کرد و قصد داشت به او حمله کند. جنگلبان به مار گفت: حداقل اجازه بده از حیوانات جنگل بپرسیم که ایا کار تو درست است یا نه؟ مار هم قبول کرد و انها کمی جلو رفتند و خرگوش کوچکی را دیدند و ماجرا را برای او تعریف کردند. خرگوش گفت: من جنگلبان رو خیلی دوست دارم.
او مرد مهربانی است ولی مار خیلی قدرتمنده، اگر من مخالف حرف او، سخنی بگویم ممکن است به جای شما، من را بخورد. من مجبور هستم، موافقت کنم که شما را بخورد. جنگلبان شرایط خرگوش را درک کرد و از دست او ناراحت نشد. روباه که همان اطراف زندگی می کرد و ماجرای انها را فهمید به پیش مار رفت و گفت: من هم موافق هستم که جنگلبان را بخوری ولی باید به من ثابت کنی که ایا جنگلبان تو رو نجات داده یا نه؟ مار هم قبول کرد و او را کنار گودالی که درونش گیر افتاده بود، برد. روباه گفت: این گودال خیلی کوچک است، به من نشان بده که چطوری درونش افتادی. مار هم به درون گودال رفت و روباه سریع سنگ را روی گودال گذاشت و مار را زندانی کرد و زندگی جنگلبان را نجات داد. روباه به مار گفت: امیدوارم یاد بگیری به کسانی که به تو کمک می کنند، احترام بگذاری.
- توضیحات
- بازدید: 2443
نظرات
- هیچ نظری یافت نشد.




























































































نظر خود را اضافه نمایید
ارسال نظر به عنوان مهمان