داستان شیر و گراز
داستان شیر و گراز
روزی روزگاری در جنگل بزرگ و زیبایی، حیوانات مختلفی زندگی میکردند. شیر و گراز مدت ها بود که با هم دوست بودند و کنار هم زندگی میکردند و هیچ مشکلی با هم نداشتند. انها انقدر صمیمی بودند که شیر، گراز را جانشین خودش کرده بود و هردوی انها با هم جنگل را اداره می کردند. فصل تابستان فرا رسید و هوا بسیار گرم شده بود. یک روز گراز به شیر گفت: اکثر حیوانات به خاطر گرما از جنگل رفتند، بهتر است ما هم دنبال جای بهتری باشیم ولی شیر گفت: من و تو باید در جنگل بمانیم و قلمرو خود را حفظ کنیم.
گراز هم قبول کرد و تصمیم گرفتند جنگل را ترک نکنند. یک روز شیر و گراز بسیار تشنه بودند و به دنبال اب می گشتند. انها از دور برکه کوچکی را دیدند و به سرعت به سمت آن دویدند. وقتی به برکه رسیدند، متوجه شدند، آب درون برکه بسیار کم است و هردوی آنها نمی توانند تشنگی خود را رفع کنند. شیر به گراز نگاهی کرد و گفت: من سلطان جنگل هستم و از تو بسیار قوی ترم. ابتدا من آب می خورم. گراز از حرف شیر ناراحت شد و گفت: انگار یادت رفته که چطوری با هم آشنا شدیم. تو در دام گیر افتاده بودی و من تو را نجات دادم.
اگر تو را ازاد نمی کردم، الان من سلطان جنگل بودم پس بهتره من اول آب بخورم. شیر جلوی گراز را گرفت و نگذاشت به برکه نزدیک بشود و به او حمله کرد. انها چند ساعت با هم دعوا کردند و بلاخره خسته شدند و روی زمین دراز کشیدند که ناگهان متوجه شدند که اطراف انها گرگ های وحشی ایستاده اند. گراز با تعجب به شیر گفت: به نظرت گرگ ها منتظر چه چیزی هستند؟ شیر گفت: انها منتظر هستند که ما خسته بشویم و به ما حمله کنند و خودشان سلطان جنگل بشوند. ما کار اشتباهی کردیم و به خاطر مساله کوچکی با هم دعوا کردیم. من از تو معذرت میخواهم. گراز هم از کار خود پشیمان شد و از شیر عذرخواهی کرد و انها تصمیم گرفتند که هرکدام مقدار مساوی اب بخورند.
- توضیحات
- بازدید: 5585
نظرات
- هیچ نظری یافت نشد.


























































































نظر خود را اضافه نمایید
ارسال نظر به عنوان مهمان