داستان گوزن و ببر احمق
داستان گوزن و ببر احمق

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچکس نبود. روزی روزگاری در جنگل سرسبز و در ارتفاعات بلند، گوزن با بچه هایش زندگی می کردند. یک روز که در جنگل قدم میزدند، بچه های گوزن غار بزرگی را از دور دیدند و به سمت آن دویدند و وارد غار شدند. گوزن هم پشت سر آنها وارد غار شد، وقتی استخون هایی را روی زمین دید، بسیار ترسید و به بچه هایش گفت: باید زودتر از اینجا برویم. این غار خانه حیوان درنده ایی است. ناگهان گوزن ببر بزرگی را دید که به غار نزدیک می شود. گوزن بسیار ترسید و با بچه هایش پشت تخت سنگ بزرگی قایم شدند. گوزن کمی فکر کرد و بعد صدایش را کلفت کرد و بلند گفت: بچه های من گریه نکنید. وقتی ببر به غار آمد، او را شکار می کنیم. ببر با شنیدن این حرف ها بسیار ترسید و فرار کرد. در راه شغال ببر را دید و به او گفت: چه اتفاقی افتاده است؟ ببر که نفس نفس میزد گفت: حیوان درنده ایی در غار است و می خواهد من را بخورد. شغال با خودش گفت: ببر بسیار بزدل است، بهتر است با او به غار بروم. شغال به ببر گفت: برای اینکه نترسی من دم خودم را به تو گره می زنم که نزدیکت باشم و با هم به غار می رویم. ببر هم قبول کرد و هر دو به سمت غار رفتند. گوزن با دیدن شغال و ببر، دوباره با صدای بلند گفت: بچه های گلم؛ من به شغال احمق گفتم برای اینکه ببر فرار نکند، دم ببر را به دم خودش گره بزند و ببر را برای ما بیاورد. امشب شام لذیذی داریم. ببر با شنیدن این حرف ها بسیار ترسید و مطمئن شد که شغال او را فریب داده است و با سرعت فرار کرد و از غار دور شد. شغال بیچاره هم که دمش به دم ببر گره خورده بود، پشت سر او روی زمین کشیده می شد. بعد از مدتی که گوزن مطمئن شد که ببر از اینجا دور شده است، از غار بیرون آمد و با بچه هایش به خانه برگشتند.
- توضیحات
- بازدید: 3038
نظرات
- هیچ نظری یافت نشد.

























































































نظر خود را اضافه نمایید
ارسال نظر به عنوان مهمان