میمون باهوش
میمون باهوش
یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربان هیچکس نبود. روزی روزگاری در جنگل زیبایی، شیر بدجنسی سلطان جنگل بود. او رفتار خوبی با حیوانات جنگل نداشت و به همه دستور میداد و آنها را تهدید می کرد که اگر به حرفهایش گوش نکنند، آنها را میخورد. حیوانات جنگل از این مساله بسیار ناراحت بودند. یک روز همه حیوانات در جنگل دور هم جمع شدند و پیش میمون باهوش رفتند تا برای این مشکل راه حلی پیدا کنند. همه حیوانات از مشکلاتشان صحبت می کردند و میمون فقط گوش می کرد.
بعد از چند دقیقه گفت: من به شما قول می دهم که فردا شیر برای همیشه از این جنگل برود. فردا ظهر شیر منتظر بود که برایش غذا بیاورند که میمون سراسیمه پیش شیر امد و گفت: متاسفم که نتوانستم برایتان غذا بیاورم. شیر قدرتمندی به تازگی وارد جنگل شده و همه ما را مجبور کرده که از او اطاعت کنیم. الان هم در چاه زندگی میکند. شیر بسیار خشمگین شد و گفت: چطوری جرات کرده به قلمروی من بیاید، زود من را به پیش او ببر. میمون و شیر به سمت چاه رفتند. او از بالا به درون چاه نگاه کرد و شیری را دید و بلند فریاد زد و گفت: زود از اینجا برو. این جنگل فقط یک سلطان دارد ولی شیر در چاه تکان نخورد. شیر بسیار عصبی شد و به داخل چاه پرید و داخل اب افتاد ولی کسی در چاه نبود.
شیر به میمون گفت: پس شیری که در چاه بود کجا رفت؟ میمون گفت: از اول هم شیری در چاه نبود. تو انقدر احمق بودی که تصویر خودت را در اب تشخیص ندادی. تو مدت هاست که به حیوانات جنگل زور میگویی، امیدوارم تا زمانی که در چاه هستی به رفتارهات فکر کنی و یاد بگیری که نباید از قدرت استفاده کنی و به دیگران ظلم کنی. همه حیوانات از اینکه شیر به سزای عملش رسیده، بسیار خوشحال شدند و از میمون تشکر کردند. آنها به شیر گفتند: در صورتی تو را از چاه بیرون می آوریم که از این جنگل بروی. شیر هم قبول کرد و بابت رفتارهای بدی که با حیوانات داشت از آنها عذرخواهی کرد و برای همیشه از جنگل رفت.
- توضیحات
- بازدید: 584
نظرات
- هیچ نظری یافت نشد.

















نظر خود را اضافه نمایید
ارسال نظر به عنوان مهمان