مزرعه ذرت

روزی روزگاری در زمان های قدیم، کشاورز با خانواده اش در مزرعه ذرت زندگی میکردند. انها کنار مزرعه خود یک خانه کوچک ساخته بودند. تمام خانواده در مزرعه کار میکردند و با فروش ذرت ها زندگی خود را میگذراندند. یک روز صبح تعدادی بچه از کنار مزرعه انها عبور میکردند که ناگهان پسر بچه ای به زمین افتاد و پایش گلی شد. او چند عدد ذرت چید و با برگ هایش پای خود را تمیز کرد. کشاورز آنها را از دور دید و به سمتشان دوید و گفت: من و خانواده ام صبح تا شب تمام وقتمان را صرف این مزرعه میکنیم ولی چطور ممکن است شما از کنار مزرعه ما عبور کنید و این را نادیده بگیرید.

 

مزرعه ذرت

مزرعه ذرت

آنها کشاورز را مسخره کردند و گفتند: این ذرت ها به هیچ دردی نمی خورند و رفتند. کشاورز از حرف انها بسیار ناراحت شد. بعد از مدتی ذرت های مزرعه بزرگ شدند و کشاورز انها را به شهر برد تا بفروشد. پسر بچه ای که چند وقت پیش ذرت های انها را خراب کرده بود پیش کشاورز امد و از او مقداری ذرت خرید و به خانه برد. مادر او ذرت ها را دانه کرد و در ظرف شیشه ای گذاشت. فردای ان روز که بچه ها مشغول بازی کردن بودند، ناگهان به ظرف ذرت خوردند و آن را شکستند. 

 

مزرعه ذرت

مادر بسیار عصبی شد و گفت: من تمام دیروز داشتم ذرت ها را دانه میکردم و شما در یک لحظه آن را روی زمین ریختید و تمام زحمت های من را هدر دادید. پسر با حرفهای مادرش به فکر فرو رفت و ماجرای کشاورز را برای او تعریف کرد. مادر بسیار ناراحت شد و به او گفت: هیچوقت نباید زحمتی که کشاورز و خانواده اش برای مزرعه می کشند را نادیده گرفت. تو کار اشتباهی کردی و باید از او معذرت خواهی کنی. فردا صبح مادر یک کیک خوشمزه پخت و با پسرش به خانه کشاورز رفتند و پسر به خاطر رفتار بدش از او عذرخواهی کرد و بعد از این ماجرا پسر هر روز بعد از مدرسه پیش کشاورز می رفت و به او کمک میکرد. بچه های گلم هیچ وقت کارهایی که دیگران برای شما انجام می دهند را بی اهمیت ندانید و از انها همیشه تشکر کنید.

 

مزرعه ذرت

1 1 1 1 1 1 1 1 1 1 Rating 0.00 (0 Votes)

امتیاز کلی این مطلب (0)

0 از 5 ستاره
افزودن نظر