بررسی تطبیقی مفهوم حرکت در دو هنر سینما و معماری (1)
بررسی تطبیقی مفهوم حرکت در دو هنر سینما و معماری (1)
زیگفرید گیدئون در توصیف مکتب کوبیسم گفته است: «مکتب کوبیسم اشیا را به گونه ای نسبی می بیند: یعنی از چند دیدگاه و هیچ یک از آن دیدگاه ها بر دیگری مسلط نیستند، و با تجزیه اشیا، مکتب کوبیسم آنها را به طور همزمان از همه وجوه می بیند؛ از بالا و پایین، از درون و بیرون، در اطراف آنها می چرخد و به درون اشیا می رود. بنابراین، مکتب کوبیسم به ابعاد سه گانه تصویر در نهضت رنسانس که قرنها شیوه متداول بود، بعد چهارم یعنی زمان را می افزاید... کوبیسم نمایش اشیا از چند دیدگاه اصلی را ارائه می کند که با زندگی نوین موانستی محکم دارد؛ هم زمانی.» این واژه ها را می توان به طور کامل در توصیف سینما نیز به کار گرفت. کافی است که به جای واژه کوبیسم عنوان سینما را جایگزین کنیم. آنگاه در می یابیم که سینما دقیقا همان عملی را انجام می دهد که هنرمند کوبیسم در عرضه اشیا و موضوعاتش بر بوم نقاشی عمل می کند. در سینما، فیلمساز با واقعیتی پیوسته و یکدست از طبیعت زنده در جلو دوربین روبه روست. او برای ساختن فیلم خود، به رغم همه ملاحظات فنی و زیبا شناختی روایت و قصه فیلم، این واقعیت را در مقاطعی می شکند و آن را به گونه ای خاص بازسازی می کند. گر چه صحنه بازسازی شده از لحاظ روایت مشابه چیزی است که تماشاگر در مواجهه با اصل آن درک می کند.
اما از طرف دیگر، تفاوت های عمده ای بین نمایش مستقیم و بی واسطه صحنه واقعی و ترکیب نماهای متنوع از آن صحنه وجود دارد. در حقیقت، فیلمساز با شکستن و تجزیه رویدادهای پیوسته، صحنه را به گونه ای حجم گرایانه می نگرد. زوایای نگاه به صحنه در لحظات مختلف متفاوت است. این وضعیت از طریق جابه جایی نامحسوس دوربین (چشم تماشاگر) اتفاق می افتد و تماشاگر چنان به این شیوه عادت کرده است که هرگز وجود و تنوعش را باور نمی کند، گرچه در موارد خاص که عمدا حضور دوربین احساس می شود و یا در شرایطی که در ارائه و تفکیک صحنه ها دقت لازم نشده باشد، حضور فیزیکی دوربین، توهم ایجاد شده را در ذهن تماشاگر از بین می برد.

پس مصداق توصیف هنر کوبیسم یا حجم گری و نزدیکی حیرت آور تعریف بنیادی آن با اصولی ترین تعریف از شکل گیری سینما خود را در بررسی وجوه تشابه و نزدیکی دو هنر فضایی سینما و معماری به مرحله ظهور می رساند. اگر سینما در روایتی ترین شکل خود بر پیوند وجوه فضایی از موضوع جلو دوربین مبتنی باشد، اولین فصل مشترک دو هنر سینما و معماری نگاه حجم گرایانه فیلم ساز و معمار به اثر خود است.

هر حجم معماری و هر ساختار معماری گونه از مرزها و محدوده هایی تشکیل شده است که به صورت وقفه هایی در تداوم فضای محیط ظاهر میشوند. ما در هر بنایی که قرار گرفته باشیم ماهیت آن بنا را از حضور فیزیکی این مرزها، دیوارها، سقف یک فضا و فضای مجاور دیگر احساس می کنیم. به طوری که با حضور در درون این مرزها، و یا در کنار آن فضا زوایای دید متنوع و حتی نامحدودی را اختیار می کنیم تا موجودیت بنا را دریابیم. این تنوع نگاه مستلزم عنصری اساسی در هنر معماری یعنی حرکت است. معماری از طرق مختلف می تواند با انسان ارتباط حسی برقرار سازد، اما در میان همه این روشها، قدرتمندترین و مؤثرترین آنها روابط عناصر سه بعدی در فضا با یکدیگر از طریق دید یک ناظر در حال حرکت است. به این ترتیب است که ناظر معماری به نوعی آگاهی از فضا، یعنی به متمایز ترین و ویژه ترین عنصر معماری دست می یابد.

در سینما نیز، تماشاگر از طریق وقفه هایی که در تداوم یک صحنه پدید می آید موجودیت صحنه و فضای آن را احساس می کند. در حقیقت زوایای دید تماشاگر از موضوع ماهیت، وضعیت و حالات آن را تعیین و تبیین می کند. هنر معمار در عرصه شکل دهی به فضا با استفاده از ابزار بیانی دیوارها، سقف ها، در و پنجره ها، و نماها متجلی می شود. در حالی که هنر فیلم ساز، در عرصه فضاسازی با استفاده از فنون جابه جایی دوربین، میزانسن، روابط عناصر درون صحنه با یکدیگر در وهله اول، و پیوند این قطعات مجزا از هم به صورت کلیتی گویا و جامع متجلی می شود. به طوری که تماشاگر از فضای صحنه ها احساسی را به دست می آورد که از حضور در یک فضای معماری در وی ایجاد می شود. در شرایط تماشای فیلم، بیننده در موضعی قرار میگیرد که تصاویر مختلف به مثابه عناصر بیانی او را در بر می گیرند. وی خود را در صحنه فیلم احساس می کند. با جابه جایی دوربین، او نیز تغییر مکان میدهد. با دور و نزدیک شدن دوربین به موضوع، تماشاگر نیز این نزدیکی و فاصله را احساس می کند. در واقع تماشاگر فیلم، در حصار ایجاد شده از صحنه توسط میزانسن از زوایای مختلف ناظر بر روند یک رویداد می شود. عینیت مواجهه ناظر در معماری با ذهنیت حضور تماشاگر در صحنه فیلم تشابهی کارکردی از جریان و تداوم عنصری به نام فضا در این دو هنر است.

سینما و جریان رویدادهای روی پرده بی شک در فضایی ذهنی زندگی می کنند و در این منظر می توان آن را به معماری نزدیک تر از ادبیات یا نقاشی دانست. گرچه فضایی که بر پرده سینما ایجاد می شود بیشتر جنبه قراردادی و مصنوعی دارد و به جای در برگرفتن واقعیت فقط طرحی از آن را در ذهن بیننده به وجود می آورد، اما همین عامل به رغم وجوه قراردادی اش با واقعیت سه بعدی معماری قابل قیاس است. نقاشی در حقیقت دارای یک فضای دو بعدی است، یعنی بر روی یک سطح شکل می گیرد. واقعیت سه بعدی متصور در نقاشی ناشی از تلاشهای فنی نقاش و ابزارهایی چون سایه و روشن و معرفت به پرسپکتیو است. مجسمه سازی نیز یک هنر سه بعدی است، اما در تحلیل نهایی، فضایی بودن مجسمه را به سادگی می توان به یک سطح تبدیل کرد. به عبارت دیگر می توان گفت مجسمه برگرد واقعیت می چرخد، اما هرگز آن را به طور کامل در برنمی گیرد. در واقع یک مجسمه اساسا یک سطح چند وجهی است و به رغم حیاتش در فضا، فضا با آن نسبتی خارجی دارد و در آن جای نمی گیرد.
- توضیحات
- بازدید: 491
نظرات
- هیچ نظری یافت نشد.






















































































نظر خود را اضافه نمایید
ارسال نظر به عنوان مهمان