نقش کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در پیشرفت سینمای ایران
نقش کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در پیشرفت سینمای ایران
کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در سال 1348 تاسیس شد و برای رسیدن به عصر پس از انقلاب راهی طولانی پیمود. کانون در ابتدای حیات خودش بر خلاف جریان سینمای تجاری ایران گام برداشت. ساخته شدن هفت فیلم در 1349 شامل نان و کوچه (عباس کیارستمی) و عمو سیبیلو (بهرام بیضایی) مقدمه ای بر آن حرکت بود. حکایت بازگشت پسربچه تنها به خانه در نان و کوچه که با سگی رو به رو شد، آغاز منظومه سفرهای کودکان سینمای ایران، و مجادله بچه های عمو سیبیلو با پیرمرد بی حوصله و تلخ اندیش مقدمه رویارویی کودکان و بزرگسالان سالیان بعد بود.
تولید متوسط سالیانه ده فیلم تا زمان انقلاب و حداقل شصت جایزه بین المللی، فیلم های کانون را از جریان اصلی سینمای ایران متمایز کرد. فیلم های غیر انیمیشنی کانون با فیلم برداری در محل های واقعی، استفاده از نابازیگران و پرداختن به جزئیات ساده زندگی شناخته می شدند. کنایه های سیاسی به آثار کانون رخنه کرد و فیلمساز دولتی اجازه نق زدن را فارغ از ارتباط یا عدم ارتباط با مخاطبین کم سن و سال مهیا می کرد. ناصر تقوایی در سال 1350 فیلم رهایی را حول اسارت یک ماهی و یک پسر بچه در کانون ساخت که سرشار از تمثیل های سیاسی و اجتماعی بود. رضا علامه زاده نیز در سال 1352 به کانون رفت و دار را در مورد اسارت یک پرنده ساخت که شعار سیاسی دیگری بود (علامه زاده در همین سال به اتهام طرح ترور و ربودن فرح دیبا و اطرافیانش در جریان برگزاری جشنواره جهانی فیلم های کودک و نوجوان به زندان رفت). او پس از آزادی فیلم شاهد را در سال 1358 برای کانون ساخت.
داریوش مهرجویی در 1359 و در اوج تنش های سیاسی پس از انقلاب، نخستین محصول کانون را در قوارهای سینمای حرفه ای با عنوان حیاط پشتی مدرسه آفاق (مدرسه ای که می رفتیم) ساخت که تا ده سال بعد اجازه نمایش نیافت. در سال های بعد فیلم های خانه دوست کجاست؟ و مشق شب (عباس کیارستمی) و باشو غریبه کوچک (بهرام بیضایی) در کانون ساخته شدند که بر حضور بیش تر کودکان و نوجوانان در سینمای ایران افزودند.
از جمله اولین فیلم های موفق ایران در جشنواره های جهانی خارجی، فیلم دونده اثر امیر نادری در سال 1360 بود. مایه رویایی انسان و طبیعت مضمونی جهانی بود و حدیث ورود پسر نوجوان به عرصه مردانگی در شرایط طاقت فرسای محیط از دگرگونی معنوی هم خبر می داد. امیر تنها و بی کس در رویای سفر به مقصدی نامعلوم غرق بود و نگاهش به هواپیماها، ولو اغراق آمیز و غلیظ، از نیاز به رهایی می گفت.
نعره هایش بازتاب تمناهای نسل جدیدی بود که نمی خواست نادیده گرفته شود. زندگی او در کشتی اوراق شده و غیبت خانواده، به شوق آموختن، خواندن و نوشتن در آمیخت و از او موجودی تشنه یادگیری و جلو رفتن ساخت. مسابقه توان فرسای دست یابی به یکه یخ بلور عینی آن تشنگی بود. تصاویر پر رنگ دونده از آفتاب داغ، دریای آبی و باد ساحلی و چهره سوخته امیرو به عنوان بخشی از درام فیلم، تماشاگر را مستقیما به بستر وقایع رجوع می داد. مولفه های سیاسی و اجتماعی و اقتصادی اثر از دل طبیعت خشن زبانه می زد. نادری در آب، باد، خاک در سال 1362 بار دیگر پسرک نوجوانش را که این بار دیگر نامی هم نداشت،، در دل طبیعت بی رحم رها کرد. بازگشت او در صحنه آغازین به روستایش در دل طوفان خاک و شن و رویارویی با روستاییان خاموشی که به ترک دیار می کردند، حلقه محتومی می ساخت که رهایی از آن میسر نبود.
به نظر می رسید بر لبه تاریکی گام بر می داریم که در یک سوی آن بدویت و در سوی دیگر تمدن گم شده ای قرار داشت. پسرک همچون ذرات شن هزار ساله ای در فاصله این دو دنیا سرگردان می ماند و ماوایی نداشت. او بخشی از آن محیط خشن بود، تکه ای از صحرای خشک، گوشه ای از خانه های گلی عاری از سکنه که آینده ای نیز انتظارش را نمیکشید. شخصیت اصلی آب، باد، خاک بیابان بود که در هر گوشه اش مرگ با زندگی جلب نظر می کرد. مایه اسارت کودک و انسان در کلید (ابراهیم فروزش، 1365) ترکیب روشن تری یافت. مادر در را قفل می کرد و پسرک چهار ساله و برادر نوزادش را بسان دو اسیر تنها می گذاشت. پرنده ای در قفس در بسیاری از نماها به قرینه تصویر پسرک را می ساخت. تلاش پسرک برای یافتن کلید در اصلی، تقلای دستیابی به آزادی بود که بزرگسال ها از وی دریغ کرده بودند.
هر یک از شخصیت های بزرگسال، نماینده یکی از اقشار جامعه بودند. روند رویارویی کودکان و بزرگسالان تا یک دهه بعد ادامه یافت. دخترک فیلم بادکند سفید (جعفر پناهی، 1374) بر خلاف کلید از خانه بیرون رفت و به دیدار شخصیت های مختلف بزرگسال شتافت. بهانه خرید ماهی شب عید و گم کردن پول، قدرت بی حد و حصر کودک را به نمایش گذاشت که هر کسی را تابع خودش می کرد. در بادکنک سفید نوعی اومانیسم موج می زد که همه آدم ها در آن یکدیگر را می فهمیدند و دست یاری به سوی هم دراز می کردند. بچه های آسمان (مجید مجیدی 1378) به عنوان اولین فیلم ایرانی به معبد اسکار پا گذاشت و در زمره پنج فیلم خارجی آن قرار گرفت.
زمینه های این حضور در ایران هم مهم و برجسته بود. بچه ها تابوهای سینمای ایران ممیزی ها را کنار می زدند و به جلو می آمدند. در شرایطی که موسیقی و آواز، حریم ممنوعه ای بودند، عروسک های شهر موش ها با آوازهایشان نخستین فیلم موزیکال پس از انقلاب را معرفی کردند و دخترک فیلم گلنار (کاموزیا پرتوی 1365) در کنار شخصیت های عروسکی و واقعی آواز خواندند.
زوج دو فیلم دزد عروسک (محمدرضا هنرمند 1368) و پاتال و آرزوهای کوچک (مسعود کرامتی 1370) در قالب خواهر و برادر بیش از هر زوج دیگر بزرگسالی در عصر خویش احساسات شان را بروز دادند. دختران کوچک می دانستند روسری آشنای زنان را به سر بگذارند یا نگذارند و طی صحنه هایی آوازی را، که بزرگسالان اجازه زمزه اش را نداشتند، بخوانند. کودکان روی پرده و به عنوان تماشاگر آزادانه تر از ما حرکت می کردند.
- توضیحات
- بازدید: 702
نظرات
- هیچ نظری یافت نشد.

























































































نظر خود را اضافه نمایید
ارسال نظر به عنوان مهمان