ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال
 

پادشاه و مرد غارنشین

روزی روزگاری در سرزمین هایی دور، پادشاهی با دختر زیبایش به نام ملینا زندگی می کردند. ملینا خواستگارهای زیادی داشت ولی پادشاه به خاطر علاقه زیادی که به دخترش داشت، هر بار ایرادی از خواستگارهای او می گرفت. ملینا از این ماجرا ناراحت بود و به پدرش گفت: من دیگه بزرگ شده ام تا کی می خواهید من در این قصر بمانم؟ پادشاه کمی فکر کرد و گفت: من فقط می خواهم باهوش ترین مرد را برای تو انتخاب کنم ولی قول میدهم که فردا اعلامیه در شهر پخش کنم و از همه کسانی که می خواهند از تو خواستگاری کنند، دعوت کنم که به قصر بیایند.

 

پادشاه و مرد غارنشین

دختر بسیار خوشحال شد و به اتاقش رفت تا برای فردا لباس مناسب پیدا کند. بلاخره روزی که ملینا منتظرش بود، فرا رسید. او با خوشحالی به سمت سالن بزرگ قصر رفت. آنجا پر بود از شاهزادگانی که قصد ازدواج با دختر پادشاه را داشتند. پادشاه به همه مهمان ها خوشامدگویی کرد و گفت: من امروز مسابقه ای در نظر گرفته ام که هرکسی در ان پیروز شود، لیاقت ازدواج با دختر من را دارد و فقط سوال من این است، این پوستی که به دیوار اویزون شده، متعلق به چه حیوانی است؟ یکی، یکی شاهزادگان جلو امدند و هرکدام اسم یک حیوان را گفتند ولی هیچکدام جواب درستی ندادند و پادشاه خیلی خوشحال بود که دخترش از پیش او نمی رود. ناگهان یک نفر با صدای بلند گفت: این پوست نهنگ است. پادشاه شوکه شد چون جواب او درست بود. از بین جمعیت مرد غار نشینی با هیکل درشت و ژولیده به جلو امد و بلند گفت: جواب من درست بود، پس دخترت مال من است و دست ملینا را گرفت و همراه خود به زور بود. ملینا حتی فرصت نکرد از پدرش خداحافظی کند. یک روز کامل در راه بودند تا به بالای کوه برسند.

 

پادشاه و مرد غارنشین

خانه او داخل غاری در بالای کوه بود. دختر از صبح تا شب گریه میکرد و بسیار ناراحت بود و مرد غار نشین یک کلمه هم با دختر صحبت نمیکرد فقط هرروز به شکار میکرد و پوست حیوانات را برای ملینا می اورد که انها را خشک کند. دست ها و پاهای ملینا زخم شده بودند. ملینا از این وضعیت خسته شده بود و تصمیم گرفت فرار کند. یک روز صبح که مرد به شکار رفته بود، ملینا با پوست حیوانات برای خود طنابی درست کرد و به بیرون غار رفت و آن را به درختی که در ان سمت کوه بود، قلاب کرد و با احتیاط از روی طناب رد شد که ناگهان مرد غارنشین او را دید و به سرعت روی طناب امد تا دختر را بگیرد ولی طناب قدرت کافی برای تحمل وزن او را نداشت و پاره شد و مرد به درون دره افتاد. دختر با خوشحالی به قصر برگشت. پادشاه وقتی دخترش را دید به سمت او رفت و گریه کرد و گفت: من را ببخش. من خیلی خودخواه بودم و فقط به خودم فکر میکردم و به ارزوهای تو اهمیت نمی دادم. برای اینکه جلوی اهالی شهر کوچک نشوم اجازه دادم که با مرد غارنشین بروی. ملینا پدرش را بوسید و گفت: اشکال نداره پدر؛ این اتفاق درس بزرگی به ما یاد داد که به خواسته های هم بیشتر احترام بگذاریم. بعد از یک مدت ملینا با شاهزاده ای از سرزمین های دور دست ازدواج کرد و سال ها با خوبی و خوشی با هم زندگی کردند.

 

پادشاه و مرد غارنشین

1 1 1 1 1 1 1 1 1 1 Rating 0.00 (0 Votes)

مطالب مشابه

هتل آدم و حوا آنتالیا

تور کیش 3 شب و 4 روز

تور استانبول 2 شب و 3 روز ویژه شهریور 94

هتل و اسپای کلارک گرینز - ایرپورت ریزورت هند

دریافت تورهای لحظه آخری و نرخ ویژه از طریق تلگرام

آب و هوای مالزی

امتیاز کلی این مطلب (0)

0 از 5 ستاره
افزودن نظر
  • هیچ نظری یافت نشد