ماجرای شیر مهربان و مگس
ماجرای شیر مهربان و مگس
یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچکس نبود. روزی روزگاری در یک جنگل بزرگ، شیر قدرتمندی سلطان جنگل بود. او بسیار مهربان بود و به همه حیوانات کمک می کرد به همین دلیل همه او را دوست داشتند. یک روز همه حیوانات جنگل جمع شده بودند و در مورد شیر صحبت می کردند. اهو می گفت: دیروز که به رودخانه رفته بودم، تمساح خواست من را گاز بگیرد ولی شیر به او حمله کرد و من را نجات داد.
خرگوش گفت: او واقعا قوی است و خیلی وقت ها به من کمک کرده است. همین طور که انها داشتند باهم حرف میزدند، مگسی حرفهای انها را شنید وگفت: ولی من قول می دهم که می توانم شیر را شکست دهم و خودم سلطان جنگل بشوم. همه حیوانات او را مسخره کردند و به حرف های مگس اهمیت ندادند. مگس با عصبانیت رفت و به خودش گفت: همین الان پیش شیر میروم و او را اذیت می کنم. مگس به غاری که شیر در ان زندگی می کرد، رفت. شیر تازه نهارش را خورده بود و استراحت می کرد. مگس به سرعت گوش شیر را نیش زد و عقب رفت. شیر چشم هایش را باز کرد ولی کسی را ندید پس دوباره خوابید.
مگس بار دیگر چشم و دم شیر را نیش زد. شیر بسیار عصبی شده بود و به اطراف نگاه می کرد. مگس بارها و بارها کار خود را تکرار کرد و دور سر شیر با سرعت می چرخید. شیر که دنبال مگس، دور خودش میچرخید، سرگیجه گرفت و به زمین افتاد. مگس با خوشحالی فریاد زد و گفت: باید به بقیه حیوانات بگویم که به اینجا بیایند و ببینند که شیر را شکست دادم. او با سرعت پرواز کرد، ناگهان به تور چسبناکی برخورد کرد. مگس هرچقدر بال میزد، نمی توانست خود را نجات دهد. او فهمید که داخل تار عنکبوت گیر کرده است. مگس بسیار ناراحت شد و با خودش گفت: تا چند دقیقه پیش فکر می کردم که خیلی قدرت دارم ولی الان دیگه غذای عنکبوت هستم. بچه های گلم همیشه یادتون باشه به کسی بدی نکنید چون نتیجه کار بد به خودمون برمیگردد.
- توضیحات
- بازدید: 995
نظرات
- هیچ نظری یافت نشد.


























































































نظر خود را اضافه نمایید
ارسال نظر به عنوان مهمان