ماجرای شیر و شغال
ماجرای شیر و شغال
یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچکس نبود. روزی روزگاری در یک جنگل بزرگ و سرسبز، شیر با همسر و دو پسرش زندگی می کردند. او هرروز به جنگل می رفت تا برای خانواده اش غذا پیدا کند. یک روز که از شکار به خانه برگشت به همسرش گفت: امروز شکار خوبی نداشتم، فقط این شغال کوچک را پیدا کردم. همسر شیر گفت: من یک مادر هستم. چگونه دلم می اید که این شغال کوچک را بخورم. اگر اجازه بدهی او را کنار پسر هایم بزرگ کنم؟ شیر هم قبول کرد. شغال با بچه شیرها دوست های خوبی بودند و باهم بازی می کردند و شیر او را مثل پسرهایش دوست داشت.
وقتی بزرگتر شدند، شیر انها را برای اموزش شکار به جنگل برد و بعد از چند روز انها یادگرفتن حیوانات کوچک مثل خرگوش و سنجاب را شکار کنند. یک روز صبح شیر به انها گفت: شما توانایی لازم برای شکار کردن را دارید، امروز تنهایی به جنگل بروید. شغال و بچه شیرها باهم به جنگل رفتند. بعد از چند ساعت گشتن بلاخره فیل بزرگی را کنار رودخانه دیدند. بچه شیرها ارام ارام به فیل نزدیک شدند وقتی که اماده حمله کردن به او بودند، شغال جلوی انها را گرفت و گفت: این فیل خیلی بزرگ است اگر به او حمله کنید، ممکن است شما را بکشد.
بچه شیرها از حرف شغال ترسیدند و به خانه برگشتند و ماجرا را برای پدرشان تعریف کردند و شیر وقتی ماجرا را فهمید، شغال را صدا زد و به او گفت: من تو را مثل بقیه پسرهایم دوست دارم ولی تو دیگه بزرگ شده ای و میتوانی از خودت محافظت کنی. بهتر است پیش دوستانت برگردی. هدف های ما باهم خیلی فرق دارد. شغال هم به خاطر سال های که از او مراقبت کردند از انها تشکر کرد و به جنگل رفت تا دوست های خود را پیدا کند. بچه های گلم؛ شیر سلطان جنگل است و بسیار شجاع و قوی است ولی شغال ها انقدر بی باک نیستند و به دلیل تفاوت هایی که دارند، نمیتوانند باهم زندگی کنند.
- توضیحات
- بازدید: 1021
نظرات
- هیچ نظری یافت نشد.



























































































نظر خود را اضافه نمایید
ارسال نظر به عنوان مهمان