وقتی سارا کوچک شد

یکی بود یکی نبود غیر خدای مهربون هیچکس نبود. سارا کوچولوی داستان ما صبح وقتی که از خواب پا میشد صورتشو که میشست ، جلوی تلویزیون می نشست و کارتون نگاه میکرد. مامانش صداش میزد: دخترم بیا صبحانه بخور، اگه نخوری کوچولو میمونی دیگه بزرگ نمیشی ولی سارا اصلا به این حرف ها گوش نمی کرد. حتی ظهر موقع نهار هم همش حواسش به تلویزیون بود بشقابش رو جلوی تلویزیون می برد و لب به غذا نمی زد و مامانش به خاطر غذا نخوردن از دستش ناراحت بود ، تما م روز سارا همینجوری سپری میشد تا اینکه شب فرا می رسید و سارا می خوابید.

 

وقتی سارا کوچک شد

دوباره یک صبح قشنگ دیگه شروع شد خورشید از پشت پنجره اتاق سرک کشید اما وقتی سارا از خواب بیدار شد متوجه یک چیز عجیب شد ، اون خیلی کوچیک شده بود! اونقدر کوچیک که زیر پتوش گم شده بود ، مامانش را صدا زد: مامان جونم! بیا زود بیا ، مامانش وقتی وارد اتاق سارا شد تعجب کرد چون فقط صدای سارا می اومد و کسی اونجا نبود. وقتی که خوب دقت کرد متوجه شد سارا خیلی کوچک شده و فقط سرش را از زیر پتو میشه دید. مامان سارا با صدای بلند گفت : وای خدای من ، تو کوچیک شدی اندازه یک بند انگشت. به ارامی سارا رو بلند کرد و به اشپزخانه برد و مداوم به سارا میگفت: یادته بهت میگفتم غذا بخور ولی تو هیچوقت گوش نمیدادی. سارا خیلی ناراحت بود ولی باز صبحانه نخورد و سریع به اتاقش رفت. اونقدر کوچیک شده بود که حتی نمیتونست دکمه تلویزیون را روشن کنه یا با عروسک هایش بازی کنه ، سارا یکدفعه متوجه سوراخ داخل دیوار شد. وقتی نزدیکتر رفت متوجه یک موجود مشکی رنگ شد که به سمتش می اومد. اول ترسید ولی وقتی اون موجود نزدیکتر شد متوجه شد که اون یک مورچه بزرگ هست که به سمتش میاد ، خیالش راحت شد ولی یکدفعه مورچه سارا را بلند کرد و روی کولش گذاشت و همراه خودش به لانه اش برد. سارا هرچی صدا میزد که منو جایی نبر من غذا نیستم مورچه اصلا به حرفش گوش نمیداد اما سارا اونقدر تکون خورد که از دست مورچه افتاد زمین و......یهو از خواب بیدار شد و به خودش نگاه کرد اون دیگه کوچیک نبود در واقع فقط خواب بد دیده بود. سارا از اینکه فقط یک خواب بد دیده بود خوشحال بود و سریع به اشپزخانه رفت و شروع به صبحانه خوردن کرد. مامان سارا خیلی خوشحال شد و به سارا گفت: بلاخره به حرف من گوش دادی ، سارا با صدای بلند گفت: من همیشه میخوام غذا بخورم تا بزرگ باشم ، نمیخوام غذای مورچه ها بشم. از اون روز به بعد سارا کوچولو به مامانش قول داد که همیشه سروقت غذا بخوره. تا یک ماجرای دیگه از سارا کوچولو خدانگهدار.

 

وقتی سارا کوچک شد

وقتی سارا کوچک شد

1 1 1 1 1 1 1 1 1 1 Rating 0.00 (0 Votes)

مطالب مشابه

هتل سارا کیش

سارا و خاله ریزه

سارا و دندون بزرگ سیاه

سارا و ماهی گلی

سارا و گلدان شکسته

سارا سردرد میگیرد

امتیاز کلی این مطلب (0)

0 از 5 ستاره
افزودن نظر